تبليغاتX
تو را دوست دارم




خدا خودش بر می دارد!  

 هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 | 1:13 | + | موضوع: |

سلام...  

سلام.... بازم بعد از مدتها برگشتم...حالتون چطوره؟؟

راستی وبلاگ جدیدم رو هم راه اندازی کردم...واسه فرهاد مجیدی گل

 حالا یه متن قشنگ می ذارم با چند تا عکس خوشگل

امیدوارم خوشتون بیاد...

 

تنهاییم را به تو که تنهاترینی تقدیم خواهم کرد

تنهاییم از آن تو

مرا پذیرا باش  زیرا جز تو امیدی ندارم

 

تنهایی بهانه ایست برای من تا گاه گاهی

تو را یاد  کنم

 

خود گم شده ام را بیشتر احساس کنم

همین وبس

 

 

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 | 1:50 | + | موضوع: |

آدمهایی که نمی فهمند!!  

بعد از گذشت چند ماه اومدم به وبم سر زدم.. و دیدم یه آدم احمق هر چی حرفه نثارم کرده!

بالاخره تا این احمقا وجود نداشته باشن که خوبا مشخص نمیشن!

ببخشید که بعد از این همه مدت اینجور اومدم دوست داشتم یه پست قشنگ می دادم اما خب اعصابم خورد شد... درسته که ارزشش رو نداره ولی من انسانم بر خلاف اون!

ان شالله تا چند روز دیگه بر میگردم و یه پست قشنگ می ذارم....

فعلا به خدا می سپارمتون

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 | 0:38 | + | موضوع: |

كاش مي دانستم...  

سلام .... سلام... حالتون چطوره؟؟

 

من كه ديگه خدارو شكر حالم خوبه...... الانم دارم آهنگ ياما قالو از نوال رو گوش مي كنم...

 

به سرم زد وبلاگمو آپ كنم....گفتم حالا كه حالم خوبه چرا آپ نكنم؟؟

 

سري قبل كه حالم خيلي بد بود..... اومدم حال شماها رو هم گرفتم....

 

آخه زندگي توي اين دنيا چندان ارزش غصه خوردن و اين حرفا رو نداره....

 

با اينكه اينا رو مي دونم اما آخرش غصه مي خورم و حالم بعضي مواقع خراب ميشه.... چيكار كنيم ديگه........

 

 خب.......من الان چشمم به يه شعر قشنگ افتاد گفتم چرا نذارمش شماهام بخونين....!!

 

باز در دفتر دل تنگی من
جمله ها زرد و خمود
کلمات بی حالند
تو نباشی
دل من غمگین است
کاش می دانستم
روزگاری که مرا ترک کنی
نزدیک است
کاش می دانستم
روزهای بی تو
روزگار سختی است
روزگاری که تو از آن بی خبری
کاش می دانستم
تو برای ماندن
به دلم سر نزدی
آمدی تا بروی
کاش می دانستم
تو اگر کوچ کنی
غنچه ها پژمرده
آسمان سرد و سیاه
لاله ها می میرند
کاش می د انستم
که تو هم
این همه دل تنگی را
می دانی
کاش می دانستم...

 

 

 

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 | 21:51 | + | موضوع: |

دلتنگی...  

سلام....سلام

 

این مدت اصلا حوصله نداشتم آپ کنم....دلم خیلی گرفته......آخه دلم برای یه عزیزی تنگ شده........

 

نمی دونم چیکار کنم؟....به کی بگم؟.......درمان این دلتنگیم چیه؟؟.............

 

منتظرم....بدجور منتظرم ....انتظار چقدر سخته.......خدایا چیکار کنم؟؟؟......

 

دلم برای مهربونیاش تنگ شده.......برای بودنش.......البته همیشه هست......

 

یه گوشه از دلتنگیمو تقدیمتون می کنم.....امیدوارم همیشه شاد شاد باشین...

 

 

قطار می رود، او میرود، تو میروی

تمام ایستگاه می رود!

و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو،

کنار این قطار رفته ایستاده ام!

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

قطار می رود، او میرود، تو میروی

تمام ایستگاه می رود!

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 | 2:27 | + | موضوع: |

چگونه می شود...؟!!  

سلام به  دوستای عزیزم   

امروز یه متن براتون در نظر گرفتم که خیلی قشنگه ...خودم که خیلی خوشم اومد

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟

چشم داشت اما فروافتاده نگاه داشتش ؟

دست داشت اما در قفا پنهان کردش؟

چگونه می شود ماسه نبود ،روان نبود ،جاری نبود ،وقتی که می شود؟

چگونه می شود جوانه نداد ،شکوفه نداد ،سبز نبود ،وقتی که می شود؟

چگونه می شود شبنم نبود ،زلال نبود ،آيينه نبود ، وقتی که می شود؟

چگونه می شود نسيم نبود ،نوازش نکرد ،پريشان نکرد ، وقتی که می شود؟

چگونه می شود پرنده نبود ، رها نبود ، آسمانی نبود ، وقتی که می شود؟

چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟

چگونه می شود بر خانه دل زنجير زد وقتی که غلهارا می شود گشود؟

چگونه می شود گوش کرد ، اما نشنيد؟

چگونه می شود نگريست ، اما نديد؟

چگونه می شود زيست ، اما دوست نداشت ؟

چگونه می شود ادامه داد ، اما خالی بود؟

چگونه می شود بود ، اما نبود؟

چگونه می شود اين همه هراسيد؟

چگونه می شود اين همه تنها بود؟

چگونه می شود اين همه "من" بود؟

چگونه ميشود عاشق نبود؟

چگونه ميشود عاشق بود و عشق نورزيد؟



 

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 | 4:52 | + | موضوع: |

صدای پای بهار  

از راه رسید...مثل هرسال ...مثل همیشه....طنین قدمهاش تمام کوچه ها ی زمستون رو پر کرد...

 

.آروم آروم از راه رسید ....سلام کرد و با سلامش تمام درختها خندیدند...پر از شکوفه شدن....

 

صدای پای بهار دوباره حس شد....زمین پر از سخاوت بهار شد....سال جدید از راه رسید....

 

خیلی ساده و سریع

 

عید همگیتون مبارک باشه....شاد باشید مثل شکوفه های بهاری

 

 

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | 21:55 | + | موضوع: |

پروردگارا...  

سلام...

اولین پست وبلاگم رو با این دعای قشنگ شروع می کنم..

پروردگارا

به من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که
هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند

نوشته ای از یك عاشق به نام :الهام| چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 | 3:55 | + | موضوع: |